دیشب بعد از کلی التماس و درخواست قرار شد ساعت 10 بریم بخوابیم ، خوب طبق معمول خوار ، مال ، قصه .(خار همون منو بخارونین..مال عنی ماساژ بدیم ..قصه هم که همون قصه )
من بیچاره ساده دل پیش خودم گفتم که حالا یه قصه باحال و طولانی براش تعریف کنم حال کنه تا خوابش ببره.
قصه رستم و سهراب رو تمام و کمال با جزئیات و کمی هم تلطیف کردن و قابل فهم کردن براش تعریف کردم، بعد از اتمام قصه گفت بابایی تو بخواب من میرم یه سری به مامان بزنم زود بیام، هنوز که میخواد بیاد.
پی نوشت :
این پست توسط بابا حسین نوشته شده.
این عکس 4.5 رومینا که اتلیه گرفته

این عکس محو تولد 5 سالگی بوده




مامان نازنین یک هفته رفته بود ماموریت اداری تهران از قضا بابایی هم باید میرفت ماموریت دفتر مرکزی اونم تهران و دخملی مشهد تنها مونده بود .(کاملا اتفاقی بود ..اداره مامان و بابا با هم هماهنگ نکرده بودند )اولش که میگفت عیب نداره تنها می مونم با مامان طاطا حال می کنم ..اما روزای اخر هی تل می زد و میگفت خیلی شما ۲ تا نامردین که منو تنها گذاشتین ...و دل منو اب میکرد .بهش گفتم دخملی برات کادو چی بیارم ؟؟گفت نمیخواد به من رشوه بدی با کادو !!!!!!!پرواز برگشتم از تهران به مشهد ساعت ۸.۳۰ شب بود واتفاقی هم بابایی با همون پرواز بر میگشت و ما دو تا در فرودگاه هدیگر را ملاقات کردیم به رومینا تل زدم گفتم مامان ما دیر می رسیم تو بخوابی...گفت باشه ..وقتی رسیدم مشهد تا تلفن را تو هواپیما روشن کردم دیدم از خونه مامانم رومینا خانم زنگ زد ...و میگه با اون صدای نازش و ٫ر عشوه ؟الو مامانی ... مامانی رسیدی ؟؟؟؟ سالمی ؟/؟ میگم مامان مگر نباید شما می خوابیدی ؟ میگه مامان جان بعد اینهمه شما و بابا دارین می یان خونه من بخوابم !!!!!(کلی مارو خجالت داد) براش از تهران لباس گرفته بودم ...از یکی از لباسها خیلی خوشش امد و شب با همون خوابید . ۲تا کلاه هم براش گرفتم .



